نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیارمشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش
که او یکریز و پی در پی
دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکنددرمن
سکوت مرگبارم را!!!
اینجا اسمان ابی است
انجا را نمیدانم
اینجا شده پاییز
انجا را نمیدانم
اینجا فقط رنگ است
انجا را نمیدانم
اینجا دلی تنگ است
انجا را نمیدانم
دکتر شریعتی













ناآشنا
باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه یی سیراب شد ‚ سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من باو می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بیگانه ام
آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند
فروغ








بوسه
در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد
شرمناك و پر از نيازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت
سايه ئی روی سايه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب
فروغ













خداوندا!!!!!!
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
میگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
دکتر شریعتی











باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیرودار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه ی لبهای من
تشنه ای سیراب شد سیراب شد
باز هم در بستر اغوش من
رهروی در خواب شد در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمیدانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و ابرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امیدم را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم ان لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من اتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من می گوید ای اغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او می گویم ای نااشنا
بگذر از من من تورا بیگانه ام
اه از این دل اه از این جام امید
عاقبت بشکست و کسی رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به اوازش نخواند
فروغ












تو را میخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در اغوشت نگیرم
تویی ان اسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسرم
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش اید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صیح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر میکنم اواز شادی
لبش با بوسه می اید به سویم
اگر ای اسمان خواهم که یک روز
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسرم
من ان شمعم که با سوز دل خویش
فروزان میکنم ویرانه ای را
اگرخواهم که خاموشی گزینم
پریشان میکنم کاشانه ای را
فروغ



















میبندم این دو چشم پر اتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله ی نگاه پریشانش
میبندم این دو چشم پر اتش را
تا بگذرد ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو می کنم به خلوت و تنهایی
ای رهروان خسته چه می جویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله ی رمیده ی خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش
او غنچه ی شکفته ی مهتاب است
باید که موج نور بیفشاید
بر سبزه زارشب زده چشمی
کاو را به خوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسه ی خاموشش
با ناله های شوق بیامیزد
در گیسوان ان زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
از ساغر لبان فریبایی
مستانه سر گذارد و ارامد
بر تکیه گاه سینه ی زیبایی
ای ارزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی؟
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده می خندی
اتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و ناکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
میبندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته و بی تابی
دمسار باش با غم او دمساز
فروغ فرخ زاد